|
شهرگمشده ... شاید همون اتوپیای من..که دراون به دنبال قصرآرزوهام نیستم..گوشه دنجی برای تنهایی |
|
| یکم
پرنده پنج خصلت داشت نخستین اوج درپرواز؛ سپس پرواز بی همراه ؛ سه دیگر، به منقارش هدف گیرد فرازکهکشان ها را ؛ چهارم رنگ بی رنگی ؛ ودرپایان نوایش همچنان نجوا ......
+
تاريخ جمعه 15 آبان1388ساعت 7:27 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
یکم
اسلحه ام رازمین می گذارم تسلیم !!!! من دربرابرتوخلع سلاحم ....
دوم توراخواهم یافت ازتوکام خواهم گرفت بسان عاشقی ازمعشوق تورامی خواهم تویی که ازجنس نجابت شرمگین قویی سربه زیر؛رها با زیبایی مسحورکننده اش نه ازجنس ولنگاری بی قیدوشرط فاحشه ای بی پروا تورا خواهم یافت آزادی !!!
سوم این هفته باهمه خوبی ها وبدی هاش گذشت: فوت عمه م .... عقد طاهره .... و دیدن آرمین بعد ازنُه سال ....... هوارتا قدم زدن زیربارون وراه رفتن روی برگها وملودی زیبای خش خش برگهای طلایی پاییزی ویافتن خدا میان اونها ودردل شکسته یک روح که سالیانی میشه باروحم خویشاونده................... وزندگی کردن بایکی ازآهنگهای سعید شهروز...... چندسال ازامشب بگذره تامن فراموشت کنم ...! چهارم حس خوبی بهم دادی ........... ممنونم ... همین !!!!!
پ ن ۱ : ووقتی من شاعرمی شم... حالم بهم می خوره ازشعرام... اینم یه خود تبلیغی ...!!! پ ن ۲ : آزادی ... به معنای واقعی کلمه ... وبا اون حس وغرور زیبایی که درساختمان این کلمه موجوده ... درتک تک حرفاش ... اینم ازخودم بود ...!!! پ ن ۳ : - عمه م خیلی بی آزاربود ... شرارت وبذذاتی من ارثیه خونواده مادریمه .... - طاهره رفت واین که اتاقم به اتاق خانم هاویشام درآرزوهای بزرگ تبدیل شه اصلا دورازذهن نیست ... - آرمین خیلی آقا وجنتل شده واصلاً اون پسرک چاق ولمپن نُه سال پیش نیس که بلک کت گوش می دادوخیلی ازکارای دیگه ، مردجوانی با اندام متناسب که شجریان گوش می ده ودربرخورد با خانم ها بسیارموقرومودبه .... مارو برد به سال ها پیش .... سال های جوانی ... کوچه های پیش دانشگاهی و.... فقط نگاهی بهم ولبخندی ... بدون ردوبدل شدن حتی یک کلمه ازجانب من واون .... - روح خویشاندِمن .... خویشاوندی دوروح ... لحظاتی که با اونم ... روی زمین نیستم ... بالام ... خیلی بالا.. - وانقدراین آهنگوگوش دادم تا : اومدی ... ومن دربرابرت خلع سلاحم واین عجیبه ...!!!! پ ن ۴ : رجوع شود به آخرین بند پ ن ۳ !!!!! من آدم بی مخی ام ... بعید نیس یه روز...............!
کاری نمی تونَم کُنَم، بایَد بیُفتی ازســــَرَم..
+
تاريخ جمعه 8 آبان1388ساعت 8:15 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
یکم
ساعت ۱۱ شب ازخواب می پرم ، اونا رفتن با بابا یه کم دورخودم می چرخم ، یادقطره اشکی گوشه چشمش افتادم ، چشاش انگاردرشت بود وروشن ترامشب ... معجون زهرماری روسرمی کشم ، کتاب ِ" تماشاچی محکوم به اعدام " ماتئی ویسنی یک ، تمام شد ...! آرومم ، دلم قُرصه، پُشتَم پُر ِه ، نمی دونم به چی ...! یه نگامیندازم به تَل ِ کتابا ومقاله های دوروبرم .. می زنم زیرهمه چیز... کامپیوترو روشن می کنم ... صددفعه می خونمت .... مازیارزنگ می زنه .. احوالپرسی .. می گه مشهدم .. گفته بودم : دلم قُرصه.. آویزونش می شم که فردابره حرم وبه نیابت ازمن زیارت کنه، نذرکنه براش ... گرویی برداره ... می گه : " تاحالاحرم نرفتم ، ولی به خاطر ِ تو می رم " فرداساعت ۶:۳۰ سرکوچه منتظر ِشَم ... می لرزم .. ازسرمایا..... توآزمایشگاه نمی تونم روسرش وایسم ... جریان غلیظ وسیاه خون که کشیده می شه توسرنگ ، دلم بهم می خوره ... توراه برگشت به اداره .... آرومم ، دلم قُرصه، پُشتَم پُر ِه ،الان دیگه می دونم به چی ...!
چراهروقت بهت فکرمی کنم، نشانه های تو هویدا می شه ..؟!
سوم : یه کمی دل ... وجبروت نیازمند اراده ای که دربرابرش ، به دلخواه ، رام گردد. ... وغروردرآرزوی عصیان مغروری که بشکندش وسیرابش کند .
پ ن ۱ : باشه... می دونم که می شه ... برای خودم چیزی نمی خوام ... مال من یه جاده یه طرفه س که هرچه هم برم بازم ازنوزاده می شه ... برای اون وعشقش ... می دونم می شنوی ... یارب ! چه باک ازتنهایی خودآگاهم وقتی توهستی ... این دوتارودریاب ...!
پ ن ۲ : وقتی بعداز۹ سال تارک دنیا بودن جلوم دیدمت ... یعنی اشتباه کردم.... یاتوهمون معبدی هستی که درفضای اثیری تو خویشاوند گمشده م رویافتم ... توکه رفتی ... بازم تارک دنیا شدم ...!
پ ن ۳ : ازاین به بعد فقط برات می نویسم ... و...
پ ن ۴ : کامنت خصوصی : من هیچ وقت به تونمی گم نامرد ... هیچ وقت ... تومثال نقضی برای نامردی ... مطمئنم که تعریفت هم الکی نیست ... بی رحمانه گفتی : "بی مرام "
ازدَستِ غیبتِ تـــــو شِکایَت نمی کُنَم.....
* یه چیزایی راجع به تماشاچی محکم به اعدام و ماتئی ویسنی یک درادامه مطلب .....
ادامه مطلب
+
تاريخ پنجشنبه 30 مهر1388ساعت 9:50 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
ازخدا خوشم میاد
ازکسایی که به خاطرژست یا ضعف یا هردلیل مسخره ی دیگه ای اونو انکارمی کنن ،بدم میاد ازاناروگلابی خوشم میاد ازنگاه محجوب این پسره که سرکوچه مغازه داره ودوتادستاش ازمچ قطع شده ، خوشم میاد ازصدای قدم های پسرهمسایه که شبا روی سقف اتاقم واعصابم راه می ره واون نگاه دریده ش که مثل گرگ گرسنه س بدم میاد ازقوها خوشم میاد ، ازکلاغ وگنجشک وپروانه هم ازاون عقابی که وحید گرفته وپاشوبسته بود به ستون توحیاط - ازعقاب اسیر- بدم میاد ازدرویشا خوشم میاد ازملاها بدم میاد ازبهرام رادان وگلزاربدم میاد ازشهاب حسینی خوشم میاد ازکسایی که فکرمی کنن آدمن بدم میاد ازکسایی که آدمن خوشم میاد ازشریعتی خوشم میاد ازاونی که پاره تن بود ، وباشریعتی لج بود ، بدم میاد ازدکترمینویی ودکترجمشیدی ودکترسهرابی خوشم میاد ازسارکوزی ..... ازآدمایی که خودشون نیستن - واقعیت وجودیشونو طورِ دیگه ای نمایان می کنن - بدم میاد ازکسایی که صاف وصادقن خوشم میاد ازکسایی که نوشته هاشون تجسم خودشونه - یعنی نیازی نیست که مثلاً یه روزازصب تاغروب باهاشون باشی وفک بزنی ... بخونیش انگارکه سالهاس باهاش بودی - خوشم میاد ازکسایی که نوشته هاشون فرسنگ ها باشخصیتشون فاصله داره بدم میاد ازکسایی که تنهان بدم میاد ازکسایی که تنهایی روخودشون انتخاب کردن خوشم میاد * . . . ازتوخوشم میاد ازخودم - چون ازتو خوشم میاد - بدم میاد
پ ن : فرم این نوشته روتقلید کردم ازیه وبلاگی به اسم صدا که * عیناْ به نقل ازونه !!!!!!!!
+
تاريخ جمعه 24 مهر1388ساعت 7:12 قبل از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
یکم:
من پای ِ لرز ِ هیچ خربزه ای امضاء نمی کنم .....!!!!! دوم : بابام سال ها تریاک می کشید سال ها شاید ۵ ، ۶ یا ۷ سال موقعی که ما بچه بودیم .... یه روزتصمیم گرفت نکشه ... یعنی باخودش عهد کرد .... الان ۲۵ سال می گذره ازعهدش باخودش .... تازگیا که بیماری قندخونش حادشده ودکتربهش گفته که برای بهبودیت حتماً باید تریاک بکشی ، گفت : نه باخودم عهد کردم ... این یه اخلاق ِ منم به اون برده ، دورچیزی روخیط قرمزبکشم ، تمومه ! قول وقراروعهدی که باخودم گذاشتم ... اونومی گم !!!! سوم : می دونم چرابرگشتم ... ولی نپرسین ... چهارم : مردانگی مرده ! اینو باضریب اطمینان هزاردرصد کشف وباتمام وجودم احساس کردم !
پنجم : یه کمی شعر شیخی به زنی فاحشه گفتا : مستی هرلحظه به دام دگری پابستی گفتا : شیخا هرآنچه گوئی هستم اما توچنان که مینمائی هستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پ ن۱ : پژمان قانون پ ن ۲ : ازمرام بابام خوشم میاد ....! پ ن ۳ : .............................. پ ن ۴ : گفت : آنچه یافت می نشود آنم آرزوست ... آره درسته : شیروخداورستم دستان رو می گم !!!! اینوکسی می گه که قبل ترا مرد زیاد دیده .... کسی که بچگی هاش رو پای گود زورخونه وباصدای ضرب مرشد خوش اندام گذرونده .... شایدم ما غلط اندازیم ... آخه این اولین مورد نبوده !!!! پ ن ۵ : ازروایت فقیه وروسپی ازکتابی ممنوع الچاپ - شعراز: خیام عزیز پ ن ۰۰ : تمام رابطه ها قطع !!!!!!!!!!!!!! فقط ملدیس مونده ... اونم ازسرناچاری !
+
تاريخ جمعه 17 مهر1388ساعت 12:0 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
خداحافظی دراوج .............. نه مثل زیدان نه مثل اریک کانتونا که اینا وقتی خودشون دراوج بودن خداحافظی کردن ازفوتبال ...... من باشما دراوج بودم ... باشما قدکشیدم .... مثل باران بهاری بودین برای من ، مدتی کمی برمن باریدین ، ولی تا ابد منو رویاندین .... ملدیس شهرگمشده ام برای من مأمنی بود که شبها دراون بیتوته می کردم ... می گفتم ازغم هام ، شادیهام ، روزمرگی هام ، دل بستن ها ودل گسستن هام .... ملدیس هویت من بود ... ملدیس شماها بودین ... شمادوستام ... شما معلم هام... فقط خدامی دونه چقدرازتون یادگرفتم ... ازتک تک شما ... چه غم های ثقیل وعظیمی که با اومدن به اینجا محومی شد واثری ازش نمی موند ... وچه شادی هایی که باتمام وجودم باهمه تون تقسیم کردم .... شماها -همه تون - مثل تمام خوبی های دیگه ای که توزندگی م دیدم حک شدین اینجا : گوشه قبلم ........... وبزرگی همه شما کوچک بودن من روعظمت بخشید .... آره من باشما دراوج بودم .. عاشقانه دوستتون دارم و ....................... فقط خداحافظ ..............
- جفت شیش ، آس ، تک ..... شماها جفت شیش من بودین ... جفت شیش آوردم باشما ... بردم این بازی سخت رو .... تاس ها روخیلی دوست دارم ... گردن بند وگوشواره م شکل تاسه!
- و تمام پنج شنبه ها رو روزه می گیرم .... تارسیدن به ملدیس ....
- چقدرپست های نانوشته دارم خدای من ... ازین به بعد دفتری خواهم داشت وهرازگاهی یادهام رو دراون سبز خواهم کرد .... - چقدردوست داشتم پستی بنویسم تک وفقط به نام رسول ... اون که وقتی اون بلابه سرم اومد برام گریه کرد خیلی .... رسول با اون هیبتش وبا اون غرور زیباش ... رسول وگریه ؟؟؟ ابدا ! اصلا... همه کُپ کرده بودن..... الان که فکرمی کنم چقدرشبیه مستردارسی فیلم غروروتعصبه ... واسمش رسول ... معنیش فرستاده ... منجی ! با اون قد بلند وشانه های فراخ ... وفرسنگها فاصله ای که بین ماست ... ورابطه ما که همیشه درحد چندکلمه س .... وامسال که روزپدر رو بهش تبریک گفتم وجواب اس ام اسم رو داد چقدرخوشحال شدم ............... بایدحتماً راجع بهش می نوشتم ... درباره رسول .... *
پ ن ۱: رسول دایی منه ... فکربدنکنین ! البته مستردارسی انگشت کوچیکشم نمیشه ها !* پ ن ۲ : ملدیس شهریور یه ساله میشه ...... ! پ ن۳: آها ... خداحافظی هم می تونه زیبا باشه باصلابت وغروری زیبا مثل غرور رسول ... می تونیم همه بخندیم وبرای هم آرزوهای خوب کنیم .... گریه ؟ عمراً ... من الان اصلا گریه نمی کنم ... امضا :پینــــوکیـــــــو شما باشین وخوب باشین وخوش باشین ..... مانا باشین وشادکام.. برایتان آرزومی کنم که عاشق باشید .... یاعلی
+
تاريخ شنبه 27 تیر1388ساعت 11:30 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
..... نیست برلوح دلم جز الف قامت یار *
اگر سفر نکنی، به آرامی آغاز به مردن میکنی به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی تو به آرامی آغاز به مردن میکنی امروز زندگی را آغاز کن! امروز کاری کن! نگذار که به آرامی بمیری!
خواستم راجع به این شش روزی روکه سفربودیم .... بنویسم کامل ... خواستم یه کاردیگه م انجام بدم البته وخیلی هم مُصربودم... خواستم دیگه ننویسم .... خواستم ........................... این شعرپابلونرودا رو خیلی دوست دارم بی نهایت .. اتفاقی تووبلاگ سعید دیدمش امشب .... تصمیم گرفتم به جای نوشتن سفرنامه این رو بنویسم .... که کل سفرمن این شعربود .... وانگار تو نرودا بودی وتک تک این کلمه ها وواژه هارودرگوش من خواندی همسفرم ! ومن رو وسوسه می کنه حرفات به چشیدن اون مزه ای که برام ازش حرف زدی ... اون روزکه دوتایی روی تخت درازکشیده بودیم وقرارشدغروبش بریم دریا .... ویااون روزی که ازتهران تاکرمانشاه برام گفتی از طعم واقعی زندگی .... ومنم حقیقتی روکه همه جادرپرده ولفافه ازش حرف می زدم وهیچ وقت حتی نزد خودم جرات وشجاعت بیانش رونداشتم ، عریان کردم ودرمقابل عظمت کلام گرم و نافذت - مثل کودکی مسحورشنیدن حرفای معلمش - سربرشانه های مهربانت گذاشتم وخواندمت خط ســـوم ! با جان ودل !
- شاید این کار رو بکنم : حداقل یک باردرعمرم ورای مصلحت اندیشی بروم !!!!!!!!
- چی می شد شعرسفر بیت آخری نداشت .....
- لذت وخوشی ها وسیروسلوکی روکه دراین سفرتجربه کردم به ابتذال گفتن ونوشتن نخواهم آلود!هرگز..... بله ... من خیلی خودخواهم ... فقط برای خودم نگهش می دارم ...
- اون زمان که روبه روی دریابرماسه های ساحل نشسته بودم وازخود بیخود وبی اعتنا به تنهای عریان وروغن زده ای که درسودای برنزه شدن خودشون رو روی صندلی ها ودرزیرسایبان رها کرده بودن ... زیرگرمای خورشید سوزان تمام وجودم تمنایی بود خوشایند وخواستنی ... یک آن ترسیدم ولی خواستم ازخدا ... ورهاکردم تمنایم رادردریا .... واحساس می کنم دریا باتک تک ملکول هاش به یاریم خواهد آمد ... راستی دریاهم جزوکائناته مگه نه ؟ پ ن ۱ : عزیزی با اسم مقامـــــــر برای پست قبلیم کامنت گذاشته که یه بندش اینه : سیوم اینکه الف های قرمز اول نوشتت یاد الف قامت یار و حرف استاد انداخت منو..... آنقدربه دلم نشست وبی نهایت ازاین ظرافتش خوشم اومد... دقیقاً زدی وسط خال (هدف) ... ممنون ! * پ ن ۲ : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی خداااااااااااااااااااااااااااااااا !!!! پ ن ۳ : مردها فوق العاده موجودات پیچیده وعجیبی هستن ! عجبا به صنعت صنع اوس کریم! اما آنالیز رفتارشون کارسختی نیست ! گرفتی که ؟جریان دبلیو سی رو می گم ! پ ن ۴ : این قانون منه : همه چی مرام می خواد ! پ ن ۵ : ازاثرات تفکر مثبت این که : وام من جورشد ومی تونم دومیلیون وچهارصدهزارتومنی رو که ازمهرداد قرض کردم پس بدم وتوهم که کارت جور شد ! تفکرمثبت همون دست خداست که همیشه روی شانه هام احساسش کردم ! پ ن ۶ : لشگریزید رودیدم باچشای خودم .... فقط به جای اسب موتورداشتن ... هیجدهم تیرماه درخیابان نواب حدفاصل بین آزادی وانقلاب ! مارفته بودیم سوسیس ماسیس بخریمان ! فکربدنکنین ! ارادت نوشت : احساست می کنم خدایا ... درآب میان بافتی کوچکترین سلولهای بدنم ... هستی همه جابامن ! آخرمرام خودتی فقط ! مَن به پایان دِگَرنَیَندیشَم.......!!!!!
+
تاريخ پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 1:23 قبل از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
گـــَه معکتف دیرم و گـــَه صاحب خانه
- باهمه دردی که کشیدم ودرمقابل آن سال هایی که باعشق زندگی کردم ، می ارزید . کاشکی زندگی یه لحظه بود ، آن هم لحظه ای عاشقانه ! - زندگی خیلی زیبا بود اگرآدم ها بدنبودند ، توخیلی خوبی پرنسس ، پس چرا این همه رنج کشیدی ؟! - وهیچ کس آن قدرکه دشمنانش می گویند بدنیست وآنقدرکه دوستانش می گویند خوب ! - مبـــــربه موی سپیدم گمان به عمردراز جــــوان به حادثه ای پیرمی شود گاهی - جایی خونده بودم کسانی که خیلی خوب یاخیلی پلیدند ، قبل ازآن که درصحنه چشم ویازندگی ، ظاهرشوند امواجی ازخودمی فرستند ودل آدمی قبل ازچشم خبرمی یابد! - ونمی دانستم بعضی ها هستند که دربیرون کشیدن لایه های بدوخوب وجود آدم تا این اندازه هنرمند وگاه فرشته وگاهی دیو وجود مارو به منصه ظهورمی رسونند! وساعت ۱۱ شب تاریخ شانزدهم تیرماه۱۳۸۸ -صفحه ۶۳۹- پایان - تمام شد داستان خـــــانوم که مسعود بهنود باقلم جادویی اش اونو حک کرد برروی قلبم وتوهم جاودانه شدی درخاطراتم خـــانوم ودرلحظه لحظه زندگیت ، پابه پای تواومدم! دیروزکه تعطیل بود وامروزبعداظهرمعکتف بودم گوشه اتاقم به خوندن کتاب خانوم اثرتحسین برانگیزمسعود بهنود ! ودراین گوشه نشینی اشک هاریختم تمام لحظاتی روکه تودردکشیدی توگویی که خودِ منم .... روحم اونجابود .... چه لحظه ها که بیخود شدم ازخود ! باتوبودم درتهران - اُدِسا- استانبول - پاریس - سان کلو- مولن روژ،گام به گام باهات بودم ... - لحظه ای که تارک دنیاشدی ... - زمانی که به آغوش دیوی رفتی درکسوت فرشته ... - باورکن اونجام بودم ....آخرنمایش (( سه برهنه )) برتولد برشت که درتئاترسن میشل به صحنه آمده بود وآندره ژید رودیدی ! - وسرک کشیدم به کافه کوپول که ژان .پل .سارتر- اون جوان لوچ باپیپی گوشه لبش - حرفات رومی شنید وبه رشته تحریردرمی آورد... - وباچه اضطرابی باهات ازپله های بیمارستان سن رافائل بالااومدم وبه دیدن دیـــــــو رفتی ! آه خانوم چرااینقدرزجرکشیدی ؟ چرا؟ چرافرشته ها باید زجربکشن وخم بشن ودیوها همیشه راحت باشن وقدبکشن ؟ چرا؟!!!!!!!!!!!!!!!! وگریه کردم خیلی برای نزهت السلطنه خاله کوچکت که عقاب تیزپردشت های استغنا بود وچه زود اسیرپنجه تقدیرشد ... که کشورم وشهرم مملو ازنزهت هایی که پرپرمی شن هنوزم به جرم ............ حیف که مدت هاست مثل تودارم تلاش می کنم که وجودم روازکینه خالی کنم ... حیف والاچه هاداشتم که بنویسم ........آه - وخونم روبه جوش آورد واون جمله آخرنزهت السلطنه که : خانوم قول بده بری وبه جای من هم زندگی کنی .... همون شبی که خودش رو غرق کرد درچاه آمال وآرزوهاش ! - وصدایی دردرون که به اومی گفت : باید مثل خانوم زندگی کرد وباید جنگید برای هرچیزکه ارزش دارد ! واین به من امید می ده !
خانوم /مسعود بهنود/تهران-۱۳۸۱/نشرعلم/۶۳۹ صفحه
- چقدرسخته که یه دنیا صداباشی ولی ازصحنه خوندن جداباشی
پ ن (روشنگرانه ) : مگه نه اینکه اعتکاف یعنی گوشه نشینی ... یعنی ازدنیاببری وبیتوته کنی یه کنجی ... هیچی نخوری ... هیچ کاری نکنی ... و اشک بریزی ودرخودت فروبری .... خوب من تواین دوروزهمه این کاراروکردم ... تواین دوروزی که باخانوم بودم ! پ ن ۱ : ازفردایعنی چهارشنبه تاسه شنبه هفته ی آینده نیستم حدود یک هفته ..... ولی به یادتون هستم... به یاد همه تون ! می ریم سفراگه خدابخواد ... این باربا یه همسفرتـــــوپ! پس الهی به امیدِ تو.... پ ن ۲ : خیلی بی معرفتی .... فراوان! پ ن ۳ : الان که دارم می نویسم درساعت ۲۱ دقیقه بامداد : رئیس مسیج دادازاین قرارکه : خانم راد فردا تعطیل می باشد...فقط یک کلمه درجوابش نوشتم : هــــــــــورااااااااااااااااااااا ! پ ن ۴ : خوندن ترانه ها و کتاب ها ودیدن فیلم های نباید ورفتن به جاهای نباید! خیلی عقب افتادم به نظرخودم ازپروژه دکترمینویی ... بعدازاین سفرمی چسبیم بهش ... قول می دم! امضا : پینوکیـــــــــو پ ن (امیدوارکننده با انرژی مثبت ) : بفهم!سخت نیست ها زیاد! یَعنی که تو را می َطَلَبم خانه به خانه....
+
تاريخ چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 0:33 قبل از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
ای قبله من ، خاک درِخانه ی تو روزت مبارک پـــــدر.... بهتون تبریک می گم مردان سرزمینم که عظمت نام علی (ع) با روزی که مال شماست اجین شده ! وتوای پادشاه شب های تاریک نه من خیلی حقیرم .... نمی تونم ... درحدمن نیست بزرگی چون توروبا باقلم ناقصم وصف کنم! جایی خوندم خودت گفتی : هیچ کس نمی میره مگه این که درلحظه مرگ منوببینه ! (فمَن یَمُت ، یَرَنی ) واین شعرزیبای ابوالقاسم شیرزای که سالها پیش خوندمش وشیفته ش شدم : ای که گفتی : " فمَن یَمُت ، یَرَنی " جان فدای کلام دلجویت کاش روزی هزارمرتبه من مردمی تابدیدمی رویت همین!....
خیلی کم پیش میاد کتابی روکه می خونم به کسی پیشنهادبدم ... معرفی می کنم ... می گم خوندم ... ولی نمی گم بخونین اما این بار : شمارودعوت می کنم به خوندن کتاب " علی (ع) صدای عدالت انسانی " نوشته"جُـــرج جـــُرداق" نویسنده مسیحی وبزرگمردی ازاهالی لبنان ..... امام علي (ع) صداي عدالت انساني/ جرج جرداق /ترجمه سيد هادي خسروشاهي و مرحوم استاد مصطفي زماني/ شش جلد
پ ن ۱ : جـــُرج جُــــرداق حدود سال 1926 ميلادي در جديده مرجعيون واقع در جنوب لبنان در يک خانواده مسيحي چشم به جهان گشود. پ ن ۲ : ممنونم از ژاکلیــن عزیزم که این سری کتاب رو ۵ سال پیش ازکتابخانه ۲۰۰۰ جلدی مرحوم پدرش به من امانت داد وخوندمش ! پ ن ۳ : بدجوری شیفته مرام این جوانمرد گیلانغربی شدم ! بعضی ازمردا واقعاً قابل ستایشن! پ ن ۴ : امروز نوای تنبور دراویش درجم خانه .... مجنونم کرد ! صفانوشت: بردرمیخانه رفتن کارِ یکرنگان بود خودفروشان رابه کوی می فروشان راه نیست. ............... ای پادشه خوبان داد ازغم تنهایی دل بی توبجان آمد ، وقتست که بازآیی یاعـــــلی....
+
تاريخ یکشنبه 14 تیر1388ساعت 11:0 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
به خواب دیدم که زندگی می کنم *
- همیشه خدا وقتی می رفتم کتاب فروشی نیما آقای هاشمی یاکتابفروشی کتبیه آقای پدرام یاکتابفروشی سینا سعید زنگنه ... یه جورایی ناخواسته چشم می افتادبه این کتاب : امینـــــه - مسعود بهنود ..... ولی نمی دانم چرا هردفعه یه جوری می شد یانخرم یایه کتاب دیگه بچربه توذهنم خلاصه نمی شد دیگه .... بالاخره خوندمت امینه ... ودرذهنم جاودانه شدی ... امروزجمعه یازدهم تیرازساعت ۸ صبح تا ۵/۵ بعدازظهرباهات بودم لحظه به لحظه ... - اون لحظه که به عقد شاه سلطان حسین صفوی دراومدی واسمت خاتون بود و۱۴ ساله بودی ... خاتون به حرم شاه می رفت نه ازآن که می خواست بلکه جایی بلندترازآن درهمه ایران نبود .... سخن ماری پوتی درگوشش بود : ((آنکه درسرهوای پروازهای بلنددارد ، باید دربلندترین قله خانه بسازد )) . - اون لحظه که هدیه ای شدی ازحرم شاه سلطان حسین صفوی به فتحعلی خان آشاقه باش درازای فتوحات ودلاوری هاش ! - اون لحظه که ازاون همه نازوتنعم بریدی وزدی به دل صحرای ترکمن ... رفتن به خانه ی همسری غریبه وبیگانه با قالبی که فرسنگها باشیوه زندگی اعیانی توفاصله داشت ... اونجاکه بادرایت زمام امورروبه دست گرفتی ... - اون شب که خان آشاقه باش تورو - گرانقیمت ترین گوهری که درتمام زندگیش به دست آورده بود - امیـنه نامید ... امینه ... زنی باریک اندام وبلند بالا وسیاه چشم .... - اون لحظه که محمود افغان به عشق تو به اصفهان تاخت واونجاروتاراج کرد وخونها ریخت.... - اون لحظه که به عنوان اولین سفیرزن ایران به روسیه رفتی وشکستی بسیاری ازعادات جامعه مردسالاراون زمان رو ..... وپطرکبیرتزارروسیه وهمسرش کاترین میخکوب شدن درمقابل سخنوری ودرایت تو.... - اون لحظه که بزرگترین درس زندگیت رو گرفتی : (( سیاست وحکومت داری نه چنان بود که تومی پنداشتی ، همه خدعه ونیرنگ وفرصت طلبی بود )) . - آخرین شبی که باخان آشاقه باش درصحراودرکنار رودخانه سرکردی ... زیراندازتون شال تو وبالاپوشتان پوستین خان ! به راستی درچنین شبی ازاول درصبح بازاست ! - روزی که با " ولتـــربزرگ " فیلسوف ونمایشنامه نویس بی همتای فرانسوی ملاقات کردی واون مسحورتوشد! ** - لحظه ای که به پاریس جشن بیکران وعروس شهرهای جهان وارد شدی درسال ۱۷۴۸ میلادی یعنی دقیقاً ۲۶۱ سال پیش ! - روزی که با " ژان ژاک روسو " دیدارکردی ! - لحظه ای که روی صفه ای آرمیدی وگفتی : یامولا وعصاازدستت به زمین افتاد ... وپرکشیدی به آسمان که زمین برای توخیلی کوچک بود ... با آن لباس سپید به رنگ موهات ... -آه وتوامینه کُنتس ِ ایرانی درتمام این لحظات درکنارت بودم ... لحظه به لحظه باتوزن بلندبالای سیاه چشم! باتوبودم امینه .... - پایان .... جمله آخرکتاب ... امینه بازندگی یگانه اش ومرگ زیبایش پایان گرفت ؟ هرگز! - احساس خیلی عالی دارم ... به خاطرخوندن سرنوشت زنی که خیلی ازمرزها رودرجامعه مردسالاردرنوردید ........ - ازاین به بعد اینجایی امینه ... اینجا ... درکنج قلبم ! امینــــــه / مسعود بهنود/ نشرعلم /۱۳۷۷
- شروع ازنُت "دو"، درزیبایی شناسی کلاسیک ، شکست هارمونی است . وارد شدن لطمه ای جبران ناپذیربه یک قطعه ی موسیقی ... هارمونی کلاسیک اجرای همزمان وهماهنگ دونوا... شاید لطمه وارد کنه ازنظرتئوریک یافرمیک ولی درنوع خودش یه جورزیبایی خاص روهم به موسیقی می ده ! ازنت " دو " شروع کردم وشکستم این هارمونی رو ! نُت ِ "دوِ "من !
- یارم چوقدح به دست گیرد بازاربتـــــان شکست گیرد (حافظ) - باهم می ریم سفـــــر(من وتــــو)بیدارمی مونیم تاسحر!!! چی؟ هان به جای سفرماه عسله !نه جانم تونگارش جدید ماه عسلوبرداشتن جاش سفرگذاشتن! کی ؟ به اونم بگیم بیاد ؟ جان مادرت شـــــَر راس نکُـــه!طرفش یاتاخَـــــه خِـرِمانَه می گیرَه! پ ن ۱ : ازداستان کوتاه گـــــِل نوشته جیمزجویس * پ ن ۲ : ولتـــــرفیلسوف و نمایش نامه نویس شهیرفرانسوی بانمایشنامه هایی معروف چون : اودیب - بروتو ومروپ که با الهام گرفتن ازاساطیریونان نوشته ** پ ن ۳ : آهن ربا ! روسفیدت می کنم ! پ ن ۴ : محمود افغان درزمان فتح اصفهان بیست ساله بود ! واوووووو پ ن ۵ : امینه جزومعدودزنانی درتاریخ ایرانه که کوچکترین امور روهم ازهمسرش (فتحعلی خان آشاقه باش) پنهان نمی کرده ... قابل توجه منیژه وفیروزه ومریم وقص علیهذا ....!!!!!! پ ن ۶ : ازخوندن هرکتاب تاریخی خیلی دلم برای مردم وطنم می سوزه .... که تاریخ به خون خفته این مرزوبوم که خونخواران زیادی روبه چشم دیده تا به امـــــــروز! ازچپاول مغول ها ... تاتاراج افغان ها و......! پ ن ۷ : پس تنفرمن ازافغان ها بی مورد نیست !درخونمان است .... پ ن (بی طرفانه که اصلاً فمینیستی نیست) : وتمام جنگ ها وفتنه های تاریخ به راستی یک ریشه دارن : زیاده خواهی ، جاه طلبی وتمامیت خواهی مردان به جهت تصرف مُلکی ویا زیباروی سیمین تنی که الان البته به شکل های دیگه نمود پیداکرده ! این است مــــَرا تاب نَیاوَردَنی ترَین ...
+
تاريخ جمعه 12 تیر1388ساعت 7:51 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
هیچ کس لیاقت اشک های تورا ندارد و
کسی که چنین ارزشی دارد باعث اشک ریختن تونمی شود *
- هرگزرهامکن رویاهایت را وهرگزآن هاراترک مکن پشت سرمگذار آن هارابیاب وازآن خویش گردان درهمه زندگی ات آنان رابال وپرده وهرگزمگذاررهایت کنند (الیسا) - آیامی توان موجودی راکه عملاْ مصلوب شده است دوباره زنده کرد ؟ - ازآدمایی که همیشه یه لبخند تصنعی می زنن ولی به نظرنمی رسه هیچ وقت فکرهای خوب درسرداشته باشن اصلاْ خوشم نمیاد ... مخصوصاً این که خواستگارآدمم باشن! چشماشون مثل مرده ها بی حالته وچشمهاهمیشه اونارولومی دن ! حتی وقتی بهش جواب رد دادم بازم به طرزمشمئزکننده ای می خندید !! یکی دیگه م بود اینجوری .... معلم عربی سال سوم دبیرستان .... هرچه التماس کردیم امتحان نگیره ... همش هیستیریک می خندید ومی گفت : امکان نداره ! مجبورشدم بخاری کلاس رو آتیش بزنم امتحان که کلاً بهم خورد هیچی خانوم کسرایی(معلمه) راهی بیمارستان شد به دلیل فوبیا (ترس ازآتش که ازدوران کودکی دروجودش نهادینه شده بود)! - سئوال : اگه تاحالا این کارونکرده باشی ، ازکجامی فهمی که داری درست انجامش می دی ؟ جواب :مثل هرکاردیگه ایه ، همین طورکه جلومی ری ، خودت متوجه می شی !!!!! واووو - کتاب "عاشقیت درپاورقی" /مهسامحب علی /نشرچشمه /۱۳۸۳ .... متفاوت !!! - کتاب " تارک دنیا مورد نیازاست " / میک جکسون /ترجمه گلاره اسدی /نشرچشمه... فوق العاده ... بدون هیچ گونه پیچیدگی .... نمایاندن تعلیق وتأسف به گونه ای دیگر! - وموهای فِروتابداری که ترکیبی حیرت انگیزند ازکهربایی ومشکی !
دل نوشت : رویاهای من شهرگمشده و... .... ی .................... ۰دوستتان دارم وهرگزرهایتان نمی کنم وشماروخواهم یافت وزندگیم رابال وپرخواهم داد! پ ن ۱: گابریل گارسیا مارکز* پ ن ۲ : تسلیم! درسته ، هرچیزی ، هررابطه ای ، هرپدیده ای یه تاریخ مصرفی داره ! پ ن ۳ : می نویسم یه روزراجع بهش ! الان نه ! مث رنگی که مُدِه وهمه می پوشن ... الان همه دارن ازش حرف می زنن ! وقتی می نویسم که ..... فقط ماهی مرده درجهت جریان آب شنامی کنه ! این شعارماست! پ ن ۴ : یه سه ماه ، یه سه ماه دیگه که گذشته ازبهترین وتلخ ترین خاطره م ... شایدم یه سه ماه دیگه.... گویندسنگ لعل شود درمقام صبر آری شود ولیک به خون جگرشود پ ن ۵ : برای کسی که روحاً وجسماً به رکودرسیده بود، تو می تونستی جذبه داشته باشی، تویی که بایه شرایط عجیب ونامتعارف شایدازبرکه راکدهستی اون عبورکردی! تویی که نمی شناختمت! ازپای تابه سَرهمه سَمعُ وَبصَرشُدم!
+
تاريخ دوشنبه 8 تیر1388ساعت 0:52 قبل از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
خداخواسته که ابتدا بسیاری افراد نامناسب رابشناسی وسپس شخص مناسب را
به این ترتیب وقتی اورایافتی بهترمی توانی شکرگزارباشی .... *
اپیزود اول : عاشق هم بودن ... باعشق ازدواج کردن ! زنگ زده بهم می گه شهرزاد ، شوهرم قبل ازاین که بامن آشناشه عاشق یه دختره بوده که اونوترک کرده ! حالابعدازچندسال دختره برگشته ... شوهرم می گه اون عشق دوباره زنده شده ...می گه دوستش داره ! یخ می کنم می گم : خب حالامی خوای چیکارکنی ؟؟؟!!! می گه : چون عاشق شوهرمم به خاطرعشقی که بهش دارم ، اززندگیش می رم بیرون که به عشقش برسه ! می گه نمیشه کسی رومجبورکردبه زورکنارت باشه ... وقتی نمی خواد بایدرهاش کنی ! دیشب تاصبح نخوابیدم ! برای توکه بهترین روزهاتوبه قربانگاه عشق آوردی : بسترم ! صدف خالی یک تنهایی ست وتو چون مروارید گردن آویزکسان دگری** اپیزود دوم : عاشق یه پسره تومحلمون بود به اسم تورج ده سال باهم بودن ! آخرش تورج رفت خواستگاریش ... ولی نمی دونم چی شد که اینابهم نرسیدن ... یاسمن با مجید ازدواج کرد وتورج هم رفت دنبال زندگیش وبایه دختره ازدواج کرد! تازگیا فهمیدیم که دوتاییشون دوباره باهم رابطه دارن ... یاسمن وتورج .... فک کن اون شوهروبچه ... اینم زن وبچه ! چی میشه که آدم به اینجامی رسه ! اپیزود سوم : یه دختره که تودنیایی ازکنتراست وپارادوکس دست وپامی زنه ... چادرمشکی وسرتاپامشکی ... یه هندزفری سفید همیشه سیریشه بهش تواداره که مجبورنباشه اباطیل اطرافیان روگوش بده .... کارمی کنه ...آهنگی گوش می ده ... و ای بوک می خونه تواداره ... وبعضی شبام تاصب نمی خوابه ازبس ............ وبعضی وقتام خیلی خوشحاله که واسه خودش یه معشوق خیالی داره که تاحالاحتی توخیالشم بهش خیانت نکرده ....!!!!!! ماهی مونده به خاک واهل دریا دریک کلمه ! بی نیازی به تن قلندرش تنهانیازه! - به قول ریموند کارور : همه مادرعشق مبتدی هستیم ! ایناعشق نیست که .... - جان اشتاین بک : یگانه قانون زندگی این است : " بودن وماندن " - چون دلارام می زند شمشیر سرببازیم ورخ نگردانیم - امروز روزه بودم... برای نذری که کرده بودم وبرآورده شده ! خدایا امروزواقعاً ازپادراومدم یه ساعت آخردیگه بیهوش بودم ...آب آب ... عطش ! اونایی که هرروز اینطورین ! خجالت می کشم بگم! وامشب شب آرزوهاست ... برای تک تک شماها وبرای همه تون بهترین ها رومی خوام ازخدا وطبق معمول برای خودم می ترسم ...................... - رمان " تنهایی پرهیاهو " نوشته بهومیل هرابال نویسنده ممنوع القم چک و هموطن میلان کوندرا .... داستانی باموضوعی بسیارغریب ..... هانتا کارگری که شغلش خمیرکردن ودسته بندی کاغذوکتابهای کهنه س .... داستانی که درآن مسیح ونیچه به دیدارهم می آیند .... برای من فوق العاده بود .... بهم یه حس عجیب داد ! - رمان " مادام بوواری اثر گوستافلوبر" - رمان "پروفسوراونرات اثرهاینریش مان وفیلم فرشته آبی براساس همین رمان " ورمان " خنده درتاریکی ولادیمیرناباکوف " همه روی کامپیوتراداره دستتان رامی بوسند ! اگه اینانباشن مام یه جورایی ...!
پ ن ۱ : گابریل گارسیا مارکز* سربازتیم ! پ ن ۲ :هـ. ۱. سایه ** پ ن ۳ : ببخشید خانومِ راد ، مرجع تقلید شماکدام دامت برکاته والبته تاییداتوهستن؟؟؟: فعلاً آیت اله کنگـــــــــرانی که توکَفِشیم !به خاطردرامتدادشب! منظورتون آیت اله لنکرانیه دیگه درسته؟ بــــــــــعله! یعنی تو نگرفتی؟ ! جان خودت! (گفتگوبا این یارو تواداره )! پ ن ۴: دیروز............روزخوبی نبود ... ازمعدود دفعاتی که اشکمان سرازیرشد ناجور....مارومی گی ؟ پوست کلفت ترازاین حرفاییم ! ثبت شود درحافظه تاریخی م ؟... نه ولش کن ! دوتا ت بَدِه : تاریخ وترک سیگار! مادل قشنگ ترازاین حرفاییم ! عاروننگ واژه ای ست کاملاً بیگانه! جوان گَرمِش نباشه! طوفان طعنه خنده مارا زلب نشُست کوهیم ودرمیانه دریانشسته ایم ((فــــــــــروغ)) ندامت نوشت (باصورت شطرنجی) : مدتهاست میخوام یه عذرخواهی عمیق از" حضرت معصومه " بکنم! ببخشیدتقصیرمن نبود! تقصیراین لجن کاریاس که اسمشوگذاشتیم تعصب واین حرفا!
+
تاريخ پنجشنبه 4 تیر1388ساعت 11:38 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
امشب دیگرمهره های پشتم نی لبک می زنند *
معصومه اومده اداره امروز، می گه : برات سورپرایزدارم : ... دفترخاطرات قدیمی ام که سال های دورنزداون به امانت گذاشتم ازترس نامحرمان ِ..... والان ........... ورق می زنم ... صفحه اول : تاریخ ۱۵/۵/۷۵ امروزخیلی خوشحالم ، درنیمه اول ازماه دوم سال هفتادوپنجیم .... کارنامه م روگرفتم ... شاگرددوم شدم بعدازنوشین... ومن کتاب "دل کوراسماعیل فصیح" روتمام کردم ومی خوام کتاب " سنگ صبورصادق چوبک" روشروع کنم یاشایدم " چشمهایش بزرگ علوی" روبخونم ... خیلی ذوق زده هستم وای خدای من .... تازه چندتاداستان کوتاهم خواندم که ازداستان "گوسفندی که گرگ شد "خیلی خوشم آمد................. ممنونم ازدایی عزیزم برای این کتابها! - بازهم جاری می شی درمن .......... نفوذمی کنی .... نفوذی عمیق ومشوش کننده! - " کتاب جزیره گمشده ژوزه ساراماگو"خیلی بهش ستم شده ، خیلی کم دیده شده ، فوق العاده س !! - فیلم " پل های مدیسون کانتی کلینت ایستوود " بابازی درخشان مریل استریپِ والا! - گوشت منجمد به نرخ دولتی ! هرجاکه هستی دراعماق جستجوکن ، سرچشمه درزیراست (نیچه)
* اسم یه تئاتری بود بچه های شهرمان حدودیه ماه پیش توتالارغدیراجراش کردن ... مقبولمان اوفتاد! نارسیسم نوشت : یعنی من درسال هفتادوپنج چنین کتابهایی خواندم ! چه بُدیم وچه شُدیم! ماراچه می شود؟؟؟!چشمهایش ، دل کور، وسنگ صبور... ای ول ! پ ن ۱: جوان گَرمِش نباشه .... خیلی باحال بود! پ ن ۲ : سربازِتیم ! فازداشت یه جورایی! بومچه (بومی) نوشت : دارم این پستومی نویسم یه مسیج اومد برام : (( عزیزم ساحل عشق نزدیک است ، پاروبزن ! خدابودَه پید کوسه خواردَمان ، دَس بجُمِن ))! توضیح : درست حدس زدین امشب قاط ِ قاطم !
+
تاريخ سه شنبه 2 تیر1388ساعت 0:37 قبل از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
خودم رابه تومی سپارم ای عشق!
که حتی به تفاله ها جان می بخشی وهرکوچکی رابه عظمت می رسانی! فیلم "کتاب خوان " رودیدم امشب .... اثری فوق العاده .... ناتورالیسم سینمایی .... پرداختن به طبیعت آدم ها ..... تحیردربرابریه جورنبوغ ...... بابازی های درخشان وتأثیرگذار وتمام چراغهام رو نثاربازی حسی وروان کیت وینسلت می کنم !!! یه سئوال : مایکل چراوقتی که به زندان رفتی برای ملاقات با هانا بعد ازده سال ، برگشتی ونرفتی ببینیش ؟ چرا ازش دفاع نکردی ؟ من جای تونبودم اون لحظه درسته ! هیچکی نمی تونه جای کس دیگه ای باشه ! قبول طلایی ترین صحنه : لحظه ای که هانا درشصت سالگی ودراوج زوال بااون چشمان بی فروغش ازمایکل می پرسه : ازدواج کردی ؟ عجیب بود این صحنه ............. به هرحال به آکادمی اسکارتبریک می گم برای انتخابشون ... اسکارحق کیت وینسلت بود!!!
پ ن ۱ : " اوراکه دیدم زیبا شدم" /شیواارسطویی / ۱۳۷۰ / اون سالها خوندم وعاشق اسم کتاب شدم! پ ن ۲ : به خاطرحرمتی که برای عشق قائلم وخاضعانه دربرابرعظمت اون سرفرومیارم این کاروبرات انجام می دم والا صدسال چنین خبطی نمی کردم ! پانوشت : وقتی بچه ایم تمام تلاشمون رومی کنیم که هرچه زودتربزرگ شیم ... وقتی بزرگ می شیم تازه یادمون می افته که یه کودک دردرونمون داریم که بی خیالش شدیم .... بازم بچه می شیم! من الان دراین نقطه م دقیقاً !!!! سرنوشت : که درآب مرده بهترکه درآرزوی آبی ! مرا ازتوگریزی نیست !
+
تاريخ پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 11:24 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
روزتولدِ من و روزِ تو
دربیست وچهارمین روز ازماه دوپیکر سال خروس بیست وهشت سال پیش به دنیا اومدم !!!! لابد خدا پیش خودش فکرکرده لیاقت زندگی وزندگی کردن رو دارم ! وماروبایه اردنگی پرت کرد تو این دنیا و سند منگوله دارامروز یعنی بیست وچهارم خرداد رو به نام ما کرد ! وخدا درتمام طول زندگی هرکس یه روز رو به اون می ده ، متعلق به خودشه واونم روزیه که به دنیا میاد! امسال اما روزتولدم برحسب اتفاق یاچه می دانم چرخش ماه وسال شمسی وقمری چِت شده باروزمادر! بله بیست وچهارم خرداد امسال روز مادرم هست ! وچه تقارنی میمونی وقص علیهذا! یه سئوال ؟ بعیدمی دانم که قضیه شکافی که سالهاس تولایه اوزون ایجادشده حل شده باشه ؟!! بلکم روزبه روزم این شکاف داره گسترده تروعمیق ترمیشه وکاریم ازدست کسی ساخته نیست ! دقیقاً ودرست مثِ شکافی که بین من و مامانم ایجادشده !!!! به همین حادی ! برای مادرم : درسته که هیچ وقت شاید این نوشته رونبینی ودرسته که باتمام روزها ولحظه های تلخی که برای هم ساختیم ............... ولی به خاطراون لحظاتی که دردکشیدی ومنوبه دنیا آوردی برای اون لحظه ها دوسِت دارم وبه خاطراحترام به تمام کسانی که توی این دنیا آرزوداشتن یه لحظه مامان داشته باشن حتی مامانی ................................. به خاطراونا دوسِت دارم ! به خاطرزجرودردی که روزبیست وچهارماه خرداد سال شصت تحمل کردی ومنوبه دنیاآوردی .... اون روزکه یه سال ازجنگ ایران وعراق گذشته بود .... اون روزکه کرمانشاه زیرآتیش بود وخالی ازسکنه شده بود واون روزی که دردبه سراغ تو اومد ... اون روزکه ماشین نبود و باباکه هول شده بود به هربدبختی که شده یه ماشین گیرآورد وازون خواهش کرد که توروبه بیمارستان برسونه وتومجبورشدی سوارماشین سنگین بشی وبری بیمارستان ..... وتودردمی کشی ودردمی کشی .... وتوی بیمارستان لباس روکه تنت می پوشن ومی خوای بری روتخت می فهمی که پزشک زنان آقاست !!!!!!! وازهمون درپشت بیمارستان باهمون درد فرارمی کنی که مبادا تنت رو نامحرم ببینه ولمس کنه !!!! می رسی دم خونه ودردامانتو بریده ......! می افتی توحیاط ودردمی کشی ودردمی کشی ودردمی کشی .... همسایه ها میان ، می می پرور میاد ... ومن توی حیاط خونه به دنیا میام ! ومی می پرور(خاله بابا) ناف منو می بره ! ومن تو دیگه ازهم جداشدیم ... همون لحظه که ناف منوبریدن ! وبینِ من وتو همیشه فاصله بوده وهست ! خودتم می دونی همیشه ! و به دنیا اومدنم بادردورنج مضاعف وچند برابربرای توهمراه بود ! به خاطر اون روز ودردی که کشیدی دوسِت دارم ! روزت مبارک مامان ....
پ ن ۱ : مرام بَبَعی روحال می کنین که پشماشو چینده وبرای مامانش یه ژاکت بافته !!!! عاشق این کاریکاتور "پی یرو تونین" هستم ... تواداره چِسبوندمش کنارمانیتورم وهرروزنیگاش می کنم ! توکف مرام بَبَعی ام! پ ن ۲ : الان ساعت یک ونیم بامدادبیست وسوم خرداده که دارم می نویسم ! نوای دیلمان بنان توفضا پیچیده ... جای همتون خالی ! پ ن ۳ : فیلم دیدن دربدترین شرایط روحی همیشه ناجی بوده برام ... امشب"چشمان بازوبسته" استنلی کوبریک رو دیدم بابازی فوق العاده نیکول کیدمن وتام کروز! عالی بود.
+
تاريخ یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 9:48 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
دردناک ترین خاطره زندگیم وقتی اتفاق افتاد که
داشتم به ماهی فکرمی کردم ولی فراموش کردم به آب هم فکرکنم درنتیجه ماهی فکرم درگذشت وبرای همیشه مرامصیبت زده باقی گذاشت " ازکتاب قلبم راباقلبت میزان می کنم - پرویزشاپور"
تک نوشت : بفهم ، کاش می فهمیدی ، شایدهم فهمیدی و..... شایدم مزه ش به اینه که نفهمی هیچ وقت !!!!!!!
+
تاريخ پنجشنبه 21 خرداد1388ساعت 0:41 قبل از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
۱۶ تیر۸۷ ساعت ۸ صبح کلینیک ... واقع در.... تهران
متخصص بیهوشی : اسمت چیه ؟ شهرزاد .... چندسالته ؟ ۲۷ سال ....پلکام سنگین میشه ... یه فضای سفیدجلوم .... یک ساعت وچهل وپنج دقیقه بعد فک کنم چشاموبازمی کنم! پرستار (ایضاً): اسمت چی بود ؟ شهرزاد ... لباس تنت چه رنگیه ؟ صورتی .... می تونی ازتخت بیای پایین ؟ آره ... برو روتخت کناری بخواب که منتقل شی بخش .... لیلا ازته سالن می دوه میاد روسرم .... چشاش قرمزه ... می گم مامانم کجاس ؟ می گه : ۴۵ دقیقه دیربهوش آمدی فرستادمش پایین الکی گفتم برو دنبال تصفیه حساب ! خداروشکر دوروز بعد ترخیص خونه لیلااینا واقع در: ......... تهران ! هفته اول سلطان غم می مونه جهت تیمارکردن ما ... سریه هفته عروسی پسردخترخاله قمره باید برگرده کرمانشاه وچه اتفاق مهیجیه والبته مهمی این عروسی که اگه مامان خانم نباشه برگزارنمیشه احتمالن! ازخودم تعجب می کنم مث بچه ها بغض می کنم وقتی بامامان خداحافظی می کنم ... می گن ازاثرات داروی بیهوشیه! گرمابیدادمی کنه ازخونه نمی تونم بیرون برم به خاطرگرما .... بچه ها می رن دانشگاه ومنم تنهام ... حالم اصلاخوب نیس ... همش احساس خفگی می کنم ... می گن ازاثرات داروی بیهوشیه! اون یکی لیلام یه جایی همین نزدیکیاس ... زنگ می زنم می گم بیاپیشم می گه نمی تونم ! بازبهم می ریزیم حالم بدمیشه ... بغض می کنم ... می گن ازاثرات داروی بیهوشیه ! مهدیه هم خونه ای این یکی لیلا اهل قمه ...بچه خوبیه ... کلی کتاب داره ... لیلا می گه دوس نداره کسی حتی نگاه چب به کتاباش بندازه ... یه روزخودش خودجوش میادمیگه : من دارم دوسه روزمی رم قم ازلیلاشنیدم اهل کتابی، من کتاباموخیلی دوس دارم چون همشونو محمدپسری که عاشقشم وکتابفروشه بهم داده ... همه رومی زارم کنارت بخون ... برا تواشکالی نداره ... ازش تشکرمی کنم ... خیلی بی رمقم ... می گن ازاثرات داروی بیهوشیه! کتاب اول روبرمی دارم : " آداب بی قراری " کاری از یعقوب یادعلی ... اول کتاب نوشته : برای عشقم ... امضاء محمد.... وشروع می کنم به خوندن ... خیلی خوشم میاد... یه چیزیه تومایه کتابای رضاقاسمی ... ازسبک نوشتنش خوشم میاد... ولی دستم خسته می شه زود ... می گن ازاثرات داروی بیهوشیه! روزهام می گذره به خوندن کتاب والبته فکرکردن خیلی فکرمی کنم به همه چی ازاول تاالان وشبام که بچه ها جمعن دورم ... دیدن فیلم وورق بازی ورقص و... شبابهتره ... مخصوصاً اون شبی که مرضیه دخترشیرازی هم خونه ای لیلا یه فیلم رقص پاتیناژ ورقص اسکالتندی رومیاره واقعاً رمق رفته به تنم برمی گرده ... سرکیف میام ... انگارداره حالم بهتره میشه ! وهرشب ساعت ده تا دوازده پارک روبه روی خونه لیلااینا ... شامواونجامی خوریم ... تومجتمع لیلااینا هفت هشت تا خونواده اهل سوریه هستن که شوهراشون ازطرف دولت سوریه بورس شدن که توی دانشگاه صنعتی مالک اشترارشدبخونن ... لیلا بایکی دوتاشون خیلی صمیمیه... اسم یکی شون " فاتن " یعنی زیبا ... اون فارسی بلدنیست وماعربی ... اون انگلیسی فوله ودرمیان ما فقط لیلا انگلیسی بلده ... باهم انگلیسی صحبت می کنن ... سه تابچه داره : ریم (به معنی غزال ) ومحمود وحلا (به معنی زیبا)... اونام هرشب به هوای ما میان توپارک .... توبساطشون همیشه قلیان وقهوه هس ... وغذاهای به غایت خوشمزه عربی ... خلاصه جمع خوبیه ... یه شب فاطی باشوهرفاتن انقدرقلیون کشید که بیهوش افتاد ... بچه ها بهشن می گن فاطی قروقاطی ... بچه اصفهانه ... ومن دورازجمع وهیاهوی اینا ... خیلی اون طرف ترباریم ومحمود وحلا مشغول تاب بازی وسرسره بازی ... واون پسرعربه کامل که یکریزسیگارمی کشه وزیرچشمی همش منومی پاد.... نیم ساعت اول فقط حوصله شونودارم ... بعدازون معمولایواشکی خودمومی کشم بیرونومی رم یه گوشه پارک ... به شدت دلم تاب بازی می خواد نمی دونم چرا ! شاید ازاثرات داروی بیهوشیه! روزهشتم با ملدیس دوست لیلاکه اونم هنرمی خونه وارمنیه می ریم کلیساتومحله شون مجیدیه ... خیلی خیلی کلیسابهم آرامش می ده ... فوق العاده ... یه عده روزه گرفتن ودارن روزه شونوافطارمی کنن ... یه پسره جلومیادوبه من نان مقدس تعارف می کنه وبرای بهبودیم دعامی کنه ! روزه هاشون یه روزکامله وافطارش بایه غذای گیاهی مثل دلمه خودمون ... نباید گوشت داشته باشه غذاشون... خیلی خوش گذشت وبعدازکلیسارفتیم خونه ملدیس ملدیس یعنی چی : اسم یه سلسله باستانی ارامنه س ومعنی لغویش یعنی " شهرگمشده " یابه قولی همون اتوپیا ، آرمان شهریا مدینه فاضله خودمون به نوعی .... خیلی به دلم می شینه این اسم ... توذهنم حک می شه ! اون روزشاید فک نمی کردم اصلا که اسم شهرگمشده خودم ملدیس شه ! چندروزآخرم که خونه رضوان ... و روحیه م دیگه به اوج می رسه اونجا... آدمای تاپ ازهمه نظروفیلماوکتاباوجاهای توپ ! بیست روزگذشته وباید برگردم ... مرخصی استعلاجیم دیگه داره تموم میشه ! بلیط هواپیما گیرنمیاد ومجبورمی شیم با اتوبوس برگردیم ... لیلام باهام میاد... ساعت شیش صب می رسیم ... من هفت صب می رم سرکار.... بابا تودیگه کی هستی (حضاریکصدا)! ولیلا که مث یه فرشته توی این بیست روزهمه جوره زحمت منوبدوش کشید نه مثل مادریاخواهرخیلی فراترازاینا... این بیست روزبیادماندنی ! اینجانوشتمش که همیشه یادم بمونه ...
پ ن ۱: طولانی شد ولی نوشتم یادم نره ... آخه جنس ماآدمیزاد یه خورده فراموشکاریم! پ ن ۲ : اون یه هفته ای که سلطان غم اونجابود احساس کردم واقعاً مامانه ... احساس خوبیه ... اونایی که دارن خدازیادش کنه واونایی که ندارن خدابهشون بده ... فک کنم لیاقت ما همون یه هفته بیشترنبود اونم تازه دربستربیماری وبا آن حال نزار! بعدازون آش همان آش وکاسه همان کاسه !!!! پ ن ۳ : دوستت دارم نه به خاطرشخصیت تو ، بلکه به خاطرشخصیتی که من درهنگام بودن باتوپیدامی کنم ! (کسایی که یکی رودوستش دارن عمیق همون دوست داشتنی که ازعشق برتره ها ! اینوبنویسن براش ازطرف من .... ماکه کسی رونداریم فعلا " آیکن پینوکیو" ) مرام نوشت : زندگی دریک کلمه یعنی " مرام " ، هر پدیده اخلاقی ایده آلی توی این دنیا مرام می خواد : عشق ، اخلاق ، صداقت ، شجاعت والبته شاید خیال ..... درخیال مرام ندارم ... راستیتش هرخطی روکه شما می شناسیس ودیدین ازروش رد شدم تودنیای خیال : خط قرمزها ، آبی ، سفید وسبز... اصلاً خاصیت خیال اینه تاهرجاکه دوس داری وباهرکی دوس داری پیش می ری ! بداهه نوشت : من هرچی توذهنم اومد همین حالا نوشته م... نوشته ای ازقبل آماده نبوده... خیلی کاستی ها داشت ... ولی مث فیلم "ممنتو "که به لطف مهندس عزیزدیدم ... هرچی توذهنم بیاد باید بنویسم ... اوضاع حافظه م جدیداً بی ریخته !
+
تاريخ شنبه 16 خرداد1388ساعت 8:48 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
پرانتز باز ده سال ازآخرین بازی اریک کانتونا با اون شماره هفت معروفش درتیم شیاطین سرخ می گذره ... یادمه روزی که خداحافظی کردمن ومریم خیلی گریه کردیم !!!!
کانتونا باسینه ای روبه جلو ، یقه ای بالازده ، چهره ای خشن ، بدون خنده ، معترض وخبرساز بازیکن محبوب من دردوران جوانی ، باهفت فصل بازی درمنچستریونایتد . ..... وامسال به عنوان بازیگرفیلمی از" کن لوچ " کارگردان بریتانیایی که جایزه معنوی جشنواره کن رو ازآن خود کرد ، درکن حضورداشته ! " فیلم درجستجوی اریک " درمورد این است که چگونه زندگی ازهم پاشیده وکابوس واریک طرفدارمنچستریونایتد که یک پستچی است باتصوراین که اریک کانتونا درکناراوست (ومثل یک مشاورو مربی به مشکلات اوکمک می کند ) بهبود پیدامی کند . وفکرمی کنم حضورکانتونا با اون کاریزمای منحصربه فرد وهمیشگی باید دیدنی باشه! بی صبرانه منتظردیدن این فیلم می مانیم ! پرانتز بسته
فیلم سینمایی درمیان ابرها اولین فیلم بلند روح اله حجازی متولد ۱۳۵۸ آبادان عاشقی روی مرزجنگی وتداعی گرشاهکارماندگاروبی نظیرچوزبه تورناتوره " مالنا" که سیمرغ بلورین بهترین فیلم اول روازجشنواره بیست وششم ازآن خودکرده . ماجرای عشق یک پسرگاریچی ایرانی به یه دخترعراقی ... درسته که موضوعش دیگه داره نخ نما می شه تواکثرفیلمای جنگی .... ولی عجیب دوست دارم که این فیلم روهم ببینم ...
مرگ مادربزرگ وبلاگ ها ماریا آمیلیا لوپز ، پیرزن ۹۷ ساله ووبلاگ نویس با طرفداران فراوان درسراسردنیا که بواسطه وبلاگش درمدت زمان کوتاهی درکشورش اسپانیا و۵ قاره دنیا به چهره ای مشهوربدل شد ...! وهمه ماجرا ازتولد ۹۵ سالگی اش وهدیه تولدش که ازطرف نوه اش به اون داده شد شروع شد : " یک فضای مجازی برای ایجادوبلاگ " که ابتدا این هدیه نامتعارف به مزاج ماریا زیاد خوش نیومد! هدیه ای مدرن که لقب (( پیرترین وبلاگ نویس دنیا)) رو ازآن اون کرد! ازون به بعد بود که وسوسه وبلاگ نویسی دست ازسرمادربزرگ برنداشت (آیکن همذات پنداری شدید) اولین پست وبلاگ ماریا : امروزتولد منه ونوه پسریم که بسیارخسیسه به من یه وبلاگ داده ! قضیه اونقدرجدی شدکه زاپاترنخست وزیراسپانیا به دلیل خواندن مطالب وبلاگ ماریا به ملاقات اورفت ووبلاگ اون تا امروز۵/۱ میلیون نفربازدید کننده داشته وبرنده جوایزمتعددی ازجمله جایزه مسابقات وبلاگ نویسی دویچه وله درسال ۲۰۰۷ شد . وهفته پیش جماعت وبلاگ نویس ، وبگرد، وب چرخ و وبلاگ خوان عزادارشد به خاطردرگذشت مادربزرگ وبلاگ ها !
پ ن ۱ : همین امشب فقط امشب فقط هم بغض من باش .... همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش ! پ ن ۲ : کاش میرحسین دیشب درمورد تحریم هایی که به کشورما تحمیل شده به خاطر سیاست خارجی مزخرفی که درپیش گرفته این یارو وداریم ازقِبل اون ضررهای جبران نشدنی رومتحمل می شیم صحبت می کرد ... کاش درمورد تحریم صنعت هوایی می گفت ... که وقتی سوارهواپیمامی شیم سه دفعه باید اشهدخودمونوبخونیم ... وهواپیماهایی که باید الان توی موزه باشن تا توی آسمون ! وای کاش یکی ازاین کاندیداهای محترم راجع به این که وزیرامورخارجه ایران هم می تونه یه زن باشه یه کلمه حرف می زدن نه وزیرمحیط زیست که حالم به هم می خوره ازاین لطف وتفقد مشمئزکننده که به زنان دارن درکابینه هاشون ! پ ن ۳ : دیشب خواب دیدم : گفتی بیا باهم بریم اونجایی که درس می خونی ... منم گاوگیج دنبالت راه افتادم ، به اونجاکه رسیدیم نمی دونم چت شده بود همش می گفتی بیابریم آمپول بزنیم !!!!!!!!!!!! ازخودم تعجب می کنم همش مث این مسخ شده ها دنبالت بودم ... بعیده ازمن به خدا!
+
تاريخ پنجشنبه 14 خرداد1388ساعت 7:18 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
می گه : جواب ؟
می گم : نه می گه : همین؟ می گم : همین ! می گه : ازکسی که داستان عشقی مورد علاقه اش " داش آکل " صادق هدایته بیشترازاین انتظارنمی ره ! نگاش می کنم ..... نمی تونم جلوی خودموبگیرم .... پخ می زنم زیرخنده .... همین !!!!!!
پ ن ۱ : ای توهمیشه درمیان ! همیشه هستی حتی وقتی مشغول یه گفتمان خودمانی باشیطانم ... باتمام وجودم احساست می کنم ! پ ن ۲ : عاشق صحنه یه فیلم باشی ! همه زندگیت باشه ! بعدبرات اتفاق بیفته توزندگی واقعی ! ولی توسط کسی که .... پ ن ۳ : درسته بعضی ازآدما به طرزفجیعی مشمئزکننده وچندش آورن برام وهیچ رقم نمی خوام سربه تنشون باشه ، ولی یه صداقتی دارن که قشنگه واوناروبرام قابل احترام می کنه! پ ن ۴ : دقت کردم یاهو۳۶۰ ولینکای یه آدم تاحدخیلی زیادی نشونه شخصیت ومنش اونه ! آدم یه چیزایی دستگیرش می شه ! می فهمی این بارم اشتباه کردی ! پ ن ۵ : ودوستیهای مجازی که عمیق وپایدارنیستن ... مانند اقیانوسی به عمق یک وجب ! مگردرموارد نادر! دلیلش ؟ پ ن ۶ : واین روزهای من که پره ازصدای رزازی ، حسن زیرک ، حمیدحمیدی ومرضیه فریقی ! سویلا بالابرز هلسه بیانه دم له ناوی دم ، سیبی لبنانه پ ن ۷: آخرای جلسه اموراداری امروزمراسم آشتی کنان دوتاازهمکارامون بود ، رئیس طبق معمول واسه ابرازوجود گفت : " هرکدوم ازهمکارازحمت بکشن در باب سنت حسنه آشتی کنان چندکلمه ای صحبت کنن " نوبت به من رسید، گفتم : " خوشحالم که تلخی فاصله ها پرازکندوی عسل شد" رئیس گفت : " بارک اله ، احسنت چه شعرقشنگی ، ازکیه ؟ " گفتم : غیرمجازه ! (ازگوگوشه آهنگ دل کوک ) توچه خوشرنگ وعزیزی مثل یک ُنت لب گیتار... مث حس شعرتازه ... حدس یک گل پشت دیوار... پ ن۸ : نوشتم .... ولی پاک شد پ ن ۰ : داش آکل که البته کارش درسته ... سرورماس ... اون روزکه داشتم واسه خانم امیری داستانشو تعریف می کردم ... (آخه خانم امیری انگاریهوبعدازهشتصدسال ازتویه غاربیرون اومده باشه ازهیچی خبرنداره ) این یاروم شنیده ... فک کرده خبریه !
+
تاريخ دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 11:44 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
شاگرداوستامی شویم!!!!
پنج شنبه ۷/۲/۸۸ بایدبرم خونه خانم تابانی صبح ساعت هشت باید اونجاباشم .....! تعمیرات داره خونه شون وبه دلیل وضعیت خاص خانم تابانی (تصادف وحشتناکی که کرده وبعدازون تقریباً زمین گیرشده ) وکسی نیست که روسرکارگرا باشه ! چهارشنبه به من زنگ زد وگفت که یه لوله کش ویه بناببرم اونجا ! سرویس بهداشتی وحمام ایراد اساسی پیداکرده ! مام رفتیم ! خانم تابانی : زنی که ازروی ناچاری همسردوم مردی میشه که پس ازمرگ اون با فجیع ترین وضع ازخونه ش پرتش کردن بیرون ... بایه دختربچه ده ساله که دچارحمله های وحشتناک میگرنی میشه ... دقت کنین درده سالگی یه نفردچارحمله میگرن شه ! که همین تصادفش هم به شهادت منابع موثق ازطرف پسرهای هووش بوده ! نیم ساعت بعدازمن اوستای بنامیاد....پسری جوان ولاغراندام والبته بسیارمودب وسربه زیر. شروع به کارمی کنه بدون اینکه به اطرافش توجه کنه ... یه ساعته که تقریباً کارمی کنه ... یهومنوصدامی کنه : خانمِ؟ ... ببخشیداینجامردی ندارین که یه کم به من کمک بده ؟! می گم : نه ! کاری هس بگین من درخدمتتون هستم! یه نیگابه من می اندازه ... دختری ۱۵۳ سانتی متری با۴۵ کیلووزن! فک کنم فیزیکم یه خورده نامناسب باشه برای حرفی که زدم ولی برای پس گرفتن حرفم یه خورده دیرشده بود ! پس بی زحمت یه سطل آب بیارین واین کیسه سیمان سفیدکه بیرون گذاشتم ! یه ساعت بعد : کشته درست کردم آ ... جای همه دوستان خالی !!! بندکشی به وسیله دوغ آب و... درساعاتی که شاگردی اوستارومی کردم ... یه چیزایی دستگیرم شد : عرفان (یعنی همون اوستا) لیسانس حسابداری والان سربازه ... واین چندروزتعطیلات که اومده استراحت ومرخصی !!!!!!!!!!!!!!!! این کاروقبول کرده! برای اینکه حاضرنیست دیگه دستشوجلوباباش بگیره وازش پول بگیره ! قابل توجه بعضیا! ( داداش کوچیکه ما که اونم آموزشیه ودرهفته ۴ روزش خونه س وسلطان غم مشغول پختن غذاها وشیرینی های محلی مورد علاقه ایشون واگرکسی ازگل نازکتربهش بگه سروکارش با کراماکاتبینه ) جالب اینجاست که عرفان بچه اهل مطالعه ئی بود وخیلی اصرارداشت که من وصیت نامه چارلی چاپلین رو ازاول تا آخرحتماً یه دوربخونم ! کارما ازساعت هشت ونیم تاشیش بعدازظهرطول می کشه وبقیه ش هم موند برای فردا! فرداصبح ساعت هشت ونیم قراره باعرفان بریم سرچشمه وسایل موردنیازروبرای تعمیرحموم بخریم : لوله فشارقوی ۵/۱ متر، سیفون، سیمان وماسه و....
پ ن ۱ : اهمیت سیفون حموم به نظرمن خیلی بیشترازبعضی ازآدماس ! اینوامروزفهمیدم چون بعضی ازآدما بودن ونبودنشون هیچ توفیری باهم نداره ! ولی سیفون حموم اگه یه کوچولو سوراخ بشه باعث می شه سقف موتورخونه ریزش کنه واین خیلی مهمه! پ ن (باچاشنی تعصبات جنسی ) : اوستاگفت : بروپایین توی شوفاژخانه ببین دقیقاً کجاچکه می کنه! شوفاژخانه که چه عرض کنم ... گوری تاریک ... باچراغ قوه رفتم پایین ! مرداشم جرئت نمی کنن برن .. باید فقط می دیدین ! موش داشت به اندازه خرس (هرکی خالی بنده ....!) قابل توجه داداشای خودم! که فقط بلدن حرف یامفت بزنن وبیرون گود وایسن وبگن لنگش کن ! کاری که اکثرمردای همشهریم استعداد خارق العاده ای توی اون دارن ! پ ن (خارج ازتعصبات جنسی ) : بعضی ازمردا واقعاً قابل ستایشن ! پ ن (کاملابی ربط والبته بومی ) : آخرصدا رزازی : امشوچن شوه نَتیی ده خاوم وکی توریایده گلاری چاوم ! آلزایمرنوشت: فراموش کردم که شنبه برای امتحان " کتاب روش مدیریت ویل دان " که ۵ امتیازارزشیابی داره وجزوآموزش ضمن خدمته قرعه به نام من افتاده که بخونم وبرای بقیه همکارابگم ! فردام که بازم بایدبرم خونه خانم تابانی !آقای صفری مراخواهدکشت!
+
تاريخ پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 11:56 بعد از ظهر نويسنده شهرزاد راد
|
|
|